وقتی مادربزرگم از دنیا رفت با دایی ها و خاله ها و خلاصه اقوام نزدیک شب ها مینشستیم و هر کسی خاطره ای از مادربزرگ میگفت. این خاطره ها گاهی لبخند به لبمون می آورد و گاهی اشک به چشممون ولی یه چیز مشترک تو همه خاطره ها بود. مادربزرگ هیچ وقت تولد کسی رو فراموش نمیکرد.

شاید عجیب به نظر برسه. مادربزرگ شش فرزند داشت. دو پسر و چهار دختر. همه ی بچه ها ازدواج کرده بودند و خودشون صاحب سه یا چهار فرزند بودند. بعضی از نوه ها هم ازدواج کرده بودند و بچه داشتند.تو این دوره و زمونه مادربزرگ شاید از اون خوش شانسهایی بود که چندتایی از نتیجه های خودش رو هم دیده بود.

یک آن همه سکوت کردیم. مادربزرگ چطور این همه تاریخ تولد رو یادش بود و هیچ وقت از قلم نمی انداخت. پرسیدم تولد مامان بزرگ کی بود؟ هر کسی چیزی گفت تقریبا هیچ کس دقیق نمیدانست. مامان گفت من میدونم تولدش 24 آبان بود.

مادربزرگ نود و دوسال عمر کرد. سالم و سلامت و هیچ وقت تولد کسی رو فراموش نکرد حتی برای یک روز. ولی ما فقط تولد مادربزرگ رو یک بار جشن گرفتیم. در نود سالگی.

مادربزرگا و پدربزرگا رو فراموش نکنیم چون اونا هیچ وقت ما رو فراموش نمیکنن.